دست خط خاکستری من
( شعرهایم آبی نیست من به آبی دریا حسادت می کنم )
در خیابان راه بروم و به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد بنشینم و به کفش هایم فکر کنم (دکتر شریعتی) هی شما ! سلام یاد گرفته ایم نشناخته جواب ندهیم اما این بار کمی بشنو گویا کسی کمک می خواهد ---------------- وابده . . . ول کن !! حرفهایم تلخ است . . . قصه این است که من از دوری تو بیمارم و تو از بیماری بیزاری من و تو در حرکت یک دایره تو به مرکز نزدیک من فقط دور شما می گردم همچنان فاصله ایست بین من و تو هی فلانی من از شهر شما بیزارم خبر خوش که نداری من از بودن چشمان شما بیزارم و نفس به شماره می افتد وقتی شب خیال رفتن ندارد و من ترسی از زمان چشم براه یک آشنا مانده ام کسی در می زند ؟ و خدا کند . . . باز باران بارید و ما ندیدیم کودکی خیس می شود از گریهایش قصه نان نمک نیست صدای باران قصه ی نامردمی های خیس شده از باران . . . . شب با تمام سکوتش به سپیده دم جان می دهد که تو ای انسان به لبخند ایمان داشته باشی و برای یک روز نو امید . . .
| Design By : Night Skin |


